طومار دل

آغاز سخن به نام یزدان               تا نیک سخن رسد به پایان

سلام  دوستان عزیز !       

به وبلاگم خوش آمدید.       

نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1391ساعت 17:20 توسط مهری ولیان

بگذار بادها بوزند

هرچقدر که دوست دارند

من بید نیستم

هوای زنده ی عشقم

جریان در من بی انتهاست

لحظه ها در من جاری ست

من می مانم و می خوانم

امروز روز من است

فردا هم روز من است

هر روز روز من است

برای دیدن روشنی

چشم ها را باید بست

نور در آن سوی بیکرانگی ی چشمهاست

 

مهری ولیان

 

دوستان خوب و نازنینم سلام و سلام و سلام و هزاران

 

بار درود و درود و درود...

 

دوستان بزرگوارم شما با مهربانی ی بی دریغ تان بر من

 

منت می گذارید و مرا وامدار مهرتان می کنید خوشحالم

 

از بودن در کنار شما عزیزان و آموختن  ِ این مهربانی ها .

 

سپاسگزار همه ی شما هستم تا همیشه ی روزگار ..."

 

تا هست آدمی تا هست عالمی "

 

عذر تاخیرم بپذیرید و همیشه با من بمانید .

 

دوستدار و ارادتمند همه ی شما عزیزان

 

مهری ولیان

 

 

" چون عهده نمی شود کسی فردا را

 

 حالی خوش دار این دل پر سـودا را

 

 می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه

 

 بســـــیار بتــابد و نیــابـــد مــــــا را "

 

خیام

 

 

"" آه ای زندگی منم که هنوز ، با همه پوچی از تو

 

 

لبریزم



نه بر آنم که رشته پاره کنم ، نه بر آنم که از تو

 

بگریزم"

 

فروغ فرخزاد

نوشته شده در جمعه بیستم تیر 1393ساعت 11:12 توسط مهری ولیان|

چرخ ها من زده ام

زندگی ، ها ؟! کجاست؟               

دور خود می گردم

چون زمین ،چرخ و فلک

با همه گردنده ها همزادم

وهنـــــــــــــــــــــــــــــــوز ...

در پی  دیدن خود

 

من دایره ام ، خط نیستم

زندگی هم دایره

تو ندیدی که همه برگشتند ؟

من و تاریخ ...

و تو هم آمده ای ...

 

در دَوَرانیم هنوز

تو ببین تکرار را  

چون می و فا به ساز      

 چوپان و گوسفند را

 فرعون ِ نا ساز را

 

مهری ولیان

 

" خیز تا فتنه ای برانگیزیم

یک زمان از زمانه بگریزیم "

 

 مولانا

 

همه ی ما گاهی با خود می اندیشیم کاش آدمی می دانست برای چه به

این دنیا آمده ، اما به یقین می دانسته و روزمرگی ها از خاطرش برده ،

بی شک چند باری هم از خود پرسیده از کجا آمده و به کجا می رود ،

گرچه ذهنش گرفتارتر از آن بوده که در فکر پاسخ به این پرسش ها

باشد ،

اما این انسان با تمام دل مشغولی هایش یک پرسش را بی شک  تا

 پایان عمر از خود می پرسد ...

"من کیستم و برای چه به این دنیا آمدم...؟"

 

حضرت مولانا از زبان پروردگار عالم ، از زبان هشیاری و از زبان

فرامَن  می فرماید:

 

ای انسان ! ای من ! ای از جنس خودم ! آمدی تا  دوستم بداری، عاشقم

باشی و با من یکی شوی، آمدی تا خودت را بیابی  چرا که از من آمدی

و به من برمی گردی،

آن آشنای تو  منم ، آن چشمه ی حیات تو منم،  آن دریای بی پایان تو و

بال و پر پروازت منم، منم آن من ِ تو   ...

امامتاسفانه آدمی شیفته ی نقش های زیبای  این جهان  شد و گرفتار آن

منِ تجربی اش_همان که در کنارش زندگی می کند _  و اورا به سوی

دام ها  و  سرابی  برده  که نابودش کرده ، این انسان با من ِ تجربی اش

همه جا رفت و به هرچه خواست سرک کشید و به هر چیزی توجه کرد

جزخودش ، به همه چیز توجه کرد  جز آن مَنِ ملکوتی اش ، وجز

خدایش،و در نهایت ...

آن منِ برتررا  وآن  فرامنی که از جنس خودش بود ، آن آشنایش را و

آن چشمه ی حیاتش را، همان که بال و پرش و گرما وعشقش و

سرچشمه ی تمام صفاتش  از او بوده ، همان خلاق بی جهات را از یاد

برد و خود را گم کرد ...

 

نگفتمت : "مرو آنجا که آشنات منم؟!

درين سراب فنا چشمه ی حيات منم؟ "

وگر به خشم روی صدهزارسال ز من

به عاقبت به من آيی که منتـهات منم

نگفتمت : " که به نقش جهان مشو راضی

که نقش ‌بند سراپرده ی  رضات منم "

نگفتمت : "منم بحر و تو يکی ماهی

مرو به خشک که دريای با صفات منم "

نگفتمت : "که چو مرغان به سوی دام مرو

بيا که قوت پرواز و پر و پات منم "

نگفتمت : " که ترا ره زنند و سرد کنند

که آتش و تـپـش و گرمی ی هوات منم "

نگفتمت : "که صفت های زشت در تو نهند

که گم کنی که سر چشمه ی  صفات  منم "

نگفتمت : " که مگو کار بنده از چه جهت

نظام گيرد " خلاق  بی‌ جهات  منم

اگر چراغ‌ دلی دانک راه خانه کجاست

و گر خدا صفتی  دانک  کدخدات منم

 

"شرط رسیدن به فرامن *و یا کشف من ِ بیکرانه ای در هستی ی خویش

، فنای من ِ تجربی** ست ..."1

"عین القضات در کتاب  "تمهیدات " تکرار می کند : "هیچ راه به خدا

نیست بهتر از راه دل "

 

ای که همیشه در جهان می پویی

این سعی چه سود دارد گویی

چیزی که تو جویان نشان آنی

با توست همی تو جای دیگر جویی " 2

 

"سنایی در بیتی از دیوانش اشاره ای صریح دارد بر هویت یگانه ی

فرامن و حق  

 

" آنچه می جویند بیرون از دو عالم سالکان

 خویش را یابند چون این پرده از هم می درند  "

 

" ذوق و تخیل عطار نیز تصویری بدیع از تجربه ی دیدار من با فرامن

را در هیات دیدار سی مرغ با سیمرغ را خلق کرده است که در ادب

فارسی بی نظیر است "

 

عطارعلاوه بر منطق الطیر،در اسرارنامه نیز اشاره می کند که خالق

هستی هر آنچه آفریده است به تو می نماید اما سر مویی از " تو " را به

تو نمی نماید . این "تو" که همان " فراتو " یا فرامن" است ، چندان

زیباست که اگر چشم تو بر وی افتد ، از عشق او فریاد تو بلند می شود .

 

چنین گفت آن بزرگ کار دیده

که بود او نیک و بد بسیار دیده

که خالق هرچه را داده ست هستی

چه پیش و پس چه بالا و چه پستی...

همه بنمایدت روشن چو خورشید

چنانک آن جمله می بینی تو جاوید

ولی مویی به تو ننماید از تو

تویی ِ  تو نهان می باید از تو

اگر چشم تو بر روی تو افتاد

زعشق تو بر آید از تو فریاد

اگر می بایدت مویی هم از تو

ریاضت کن که پر شد عالم از تو "3

 ***************

 پی نوشت :

1_ در سایه ی آفتاب ، دکتر پورنامداریان ص 133

2_همان ص 131

3- همان 132

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393ساعت 21:9 توسط مهری ولیان|


آرزوهای ویکتور هوگو براي شما

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و

چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و

نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین،

برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و

امیدوام اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم حيواني را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است! و

در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برايت آرزو کنم

نوشته شده در چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 21:32 توسط مهری ولیان


" به صحرا شدم عشق باریده بود "

سلام  و ارادت دوستان نازنینم

آمدم با یک دلنوشته ، تا بگویم ؛ من هستم ، و دوست دارم همیشه در کنار شما باشم و باز هم بگویم  اگرچه ، در روزمرگی ی زندگی بسیار چیزها کم رنگ و بی رنگ می شود ؛ مهر شما ، اما، همچنان در قلبم درخشان تر و پرنورتر می تابد
 تاخیرم را ببخشید و سپاس و ارادتم را بپذیرید ... امیدوارم همه در کنار هم بیاموزیم و از دوستی های مان بهره مند شویم ؛ همیشه قدر حضور مهربانتان را می دانم .
 ...
                                                       ***
نجوای باد را در گوشم می شنوم
اولین تاریکی ها را به یادم می آورد

_  شجاعانه ترین روزهای تاریخ زندگی ی بشر  _   
همان روزهای  پر آب...

 لذت آن
بوها ، مزه ها ، نوازش ها را  
هنوز به یاد دارم
 بوی عشق می دادند...
آن روزها
  از صداها می ترسیدم
و از روشنی ی اندک آن خانه وحشت داشتم
هرگز چشمانم را باز نکرده بودم
اما همیشه رنگی از عشق  آرامم می کرد

 یک  روز ...  
بی آنکه بفهمم
با اشک هایم به آغوش روشنی آمدم

اینجا

همه جا روشن است
و سال هاست
چشمم به روشنی باز شده ،
 اما من

همیشه می ترسم

نمی دانم با این همه روشنی
آیا لذت بردم
از هیچ بویی ؟
 از هیچ مزه ای ؟
و از هیچ نوازشی ... ؟
نمی دانم ...

 ولی می دانم
دلم تنگ شده
برای آن تاریکی ی مطلق ،
آن خانه ی پر از عشق ، 
آن کیسه ی پر از آب  ...

آنجا که تنها
من بودم و خودم 
آنجا که خودم را
در آغوش می گرفتم
انگشتانم را می بوییدم
و می بوسیدم ...

دلم برای خودم تنگ شده ...

می خواهم
چشمانم را ببندم
 می خواهم
 یک جنین باشم
 
 مهری ولیان
 
 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 23:15 توسط مهری ولیان|

سلام دوستان نازنین این خانه 

از دی 91 تا امروز در خانه ی " طومار دل " میزبان  شما بزرگواران بودم ، از شما خوبانم جز کلام مهرآمیز و صداقت و لطف چیزی ندیدم و نشنیدم سپاسگزار حضور سرشار از صفا و لطفتان هستم ...من از مهربانی ها و همدلی ها ی شما درس ها آموختم و امیدوارم مرا و تمام کاستی هایم را به مهربانی و لطفتان ببخشید و بخصوص این تاخیر 2 هفته ای ام را که به دلیل بیماری پیش آمد نادیده بگیرید و همچنان با من بمانید چرا که ...

" هست طومار دل من به درازای ابد / برنوشته ز سرش تا سوی پایان تو مرو "

بهترین هدیه ی سال 92 برای من دیدار دوستان نازنینم  بود  ، دیدارم با الهه ی عزیزم و حس خوب بودن در کنار شعر و احساسش


دیدار با ماندانای نازنینم و شنیدن صدای احساسش


ملاقات و دیدار جناب شادخواست گرامی و هم کلامی با خانواده ی نازنینش 

دیدار دوباره  الهه جانم

و باز هم دیدار دوباره ی ماندانای عزیزم به همراه دوستان خوب و نازنین مان جناب محمد شیرازی بزرگوار و زهرا پناهی عزیزم

دیدار سرشار از محبت و مهربانی ترمه جانم

دیدار دوست داشتنی و پر از مهر ایرسای نازنینم و همکلامی با مانتای عزیز  به همراه خانواده ی مهربان و فرهیخته اش

دیدار استاد یونسی عزیز در خانه ی شعر جزیره ی خارگ به همراه دوست و شاعر نازنین جناب رمضان امامی و همسر مهربانشان خانم سودابه سرداریان

دیدار خانم شهلا مومنی نازنینم شاعر مهربان این جزیره  و همسر عزیزشان ،منتقد توانمند این محفل  ، جناب مومنی بزرگوار

دیدار دیگر دوستان نازنین این محفل بسیار صمیمی ، جناب مشایخ بزرگوار  و جناب اسدی گرامی و سرکار خانم اسدی نازنین وهمچنین سرکار خانم یعقوبی  عزیز ...

سپاسم از خداوند به خاطر این همه روزهای خوب و ماندنی که مرا لایق آن دانسته بی حد است و به خاطر یافتن این دوستان بی نظیرم همیشه شکرگزارش هستم ، و از دوستان خوبم سپاسگزارم که مرا لایق این محبت و دوستی دانستند شما عزیزان ؛ دوستان روزهای قشنگ زندگی من بودید چه تمام آن عزیزانم که سعادت دیدارشان بود و چه آن عزیزانی  که سعادت دیدارشان نبود اما در این فضای کلید و حروف ، درس ها از آنها آموختم و روزهایم همیشه به یادشان بهاری بود ، هیچ بهانه ای نمی تواند شما عزیزان را از یادم ببرد من همه ی شما را با تمام وجودم در قلبم دارم و تا همیشه ی روزگار دوستتان خواهم داشت و این شعر زیبای شاعر عزیز زنده یاد قیصر امین پور را به تک تک شما تقدیم می کنم و برایتان بهاری سرشار از مهربانی و عشق آرزو دارم ...

" پیش بیا ! پیش بیا ! پیش تر !

تا که بگویم غم دل بیش تر

دوست ترت دارم از هرچه دوست

ای تو به من از خود من خویش تر

دوست تر از آن که بگویم چقدر

بیش تر از بیش تر از بیش تر

داغ تو را از همه دارا ترم

درد تو را از همه درویش تر

هیچ نریزد به جز از نام تو

بر رگ من گر بزنی نیشتر

فوت و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه اندیش تر "

***

دوستان خوبم ! همه ی شما را به خداوند  مهربانمان می سپارم .


" آسمان به آسمان ...

کوچه به کوچه ...

رویا به رویا ...

هرجا که می نگرم با من هستید ...

اما...

دلم برایتان تنگ می شود ..."

نوروزتان پیروز

ارادتمند همه ی شما

مهری ولیان










نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 12:12 توسط مهری ولیان|


تعمید شد

پیشانی ی کودک خزر

با آبی ی خلیج عشق

         *

         *

و رویین تن شد

روح شمال و جنوب

       به بوسه ی

کوه و دریا                                  


مهری ولیان


سلام دوستان عزیزم
عرض ادب و احترام دارم
تاخیرم ببخشید و عذرخواهی ام را بپذیرید

و اما
عکس های جزیره










 





نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 9:2 توسط مهری ولیان|


حتی برف ها هم حرف ها  دارند ، مثل  سطرهای سفید یک نوشته ...

سالها پیش روزی برای خودم می خواندم ...

آواری بر خودم

از بارش باورهای  دروغ
کجا فرو ریخت؟
عظمت تاریخ خودباوری من !

آنگاه !

که خودی در من

مرا باور نکرد !!!

مهری ولیان

اما امروز  داستان خود باوری ام با حقیقت این رز دگرگونه شد ...

می خواستم مطلب دیگری در این پست بگذارم ...به یکی از دوستان عزیزم قول داده بودم...اما این روزهای برفی حال و هوایم را عوض کرد ...بخصوص این گل رز صورتی حیاط خانه ام که داستان زندگی اش ذهن مرا تا نا کجا آباد می برد...

هر روز خودم شاهد اشتیاق و امیدش بودم ...

روز اول که برف بارید خم شد اما نشکست ...

****

روزهای بعد اگرچه خمیده تر شد و یخ بست از نامهربانی ...  اما باز هم نخواست که بشکند ... 

سر درگریبان ، اما همچنان امیدوار به فردایی روشن اندیشید ...

***

و امروز


خورشید عاشقانه او را در آغوشش جای داد ...

به پاداش آن نگاه آسمانی اش...

 و حالا به خود می گویم ...

" زندگی بر آرزو دارد اساس

خویشتن را ز آرزوی خود شناس "



برچسب‌ها: رز صورتی, اشتیاق
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 23:51 توسط مهری ولیان|

زیبایی ی دیگر ی را به نظاره می نشینیم ...

برف هایی که یخ زده اند ...

خداوندا سپاسگزاریم...






نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 23:38 توسط مهری ولیان

از دیروز همه جا روشن شده همه خوشحال اند ...خود ِمن ،خونه ی من ، شهر ِمن، استان من و کشور من ...

دوستت دارم ایران چهارفصل ِ زیبا ...


                                      

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 17:51 توسط مهری ولیان


آخرين مطالب
» رواق منظر چشم من آشیانه ی تست / کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی تست
» بیکرانگی ی چشم ها
» من و فرامن
» آرزوهای خوب ِ خوب
» دلتنگی
» نرم نرمک می رسد اینک بهار / خوش به حال روزگار
» جزیره ی خارگ یا درّ یتیم خلیج فارس
» داستانی سفید از رُز ی صورتی ...
» یخ در برف!!!!
» به به !!! برف

Design By : Pichak